معلمان ریاضی
پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 :: 07:13 :: نويسنده : moalem16
روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد …شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است .
فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سؤالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخاستند

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد …شاگردان با خشم به او می نگریستند  و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است .آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت …
فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخاستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد. که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود …یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نموددر میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید:
چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتیدو امروز شاعر و نویسنده ای سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!
ابوریحان گفت:
یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ،اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد…
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد …

 

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران